سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

سپهر عشق مامان

23 آذر تولد مامانی

سلام به قشنگترین هدیه ای که خدا بهم داده. به فرشته مهربونم، سپهرم. عزیزم، مامانی یک سال پیرتر شد و دغدغه بزرگ کردن توی وروجک هم بیشتر.  پارسال این موقع ، تولد من، تو نی نی کوچولو یه نی نی دو ماه و بیست و سه روزه بودی.   روز پنجشنبه تولدم بودسپهر  جانم، تولدی که اصلاً خوش نگذشت. اینقد ناراحت بودم که اجازه ندادم حتی یه دونه عکس هم  گرفته بشه.اصلا چیزی راجع بهش نمینویسم. چون نمیخوام وبلاگ قشنگت رو از اندوه و غم و غصه هام پر کنم. جونم واست بگه عزیزم، از کارهای جدیدت، دیشب کمک مامانی و بابایی کردی و سفره رو جمع کردی الهی قربونت برم. چقدر هم ذوق میکردی از کارت. از چهره ی معصوم و قشنگت پیدا بود ا...
25 آذر 1391

استقبال از ضریح امام حسین (ع)

یه سلام جانانه بعد از یک روز تعطیلی اضافه تر. دیروز 18/09/91 استاندار محترم شهرستان اهواز ،همه ادارات دولتی و خصوصی و دانشگاه ها رو تعطیل کرد به خاطر استقبال از ظریح مطهر امام حسین (ع) . ضریحی که با هزینه و هنر مردم ایران ساخته شده و باید به عراق بره..... بحث سیاسی و........................ ممنوع خوب ما هم فیض بردیم و صبح ساعت 9 با آقاجون حاجی و دایی محمداین رفتیم استقبال.وایییییییی که چقدر شلوغ بود. خیلی شلوغ بود. از اونجایی که بابا مهدی رفته بود مغازه، شما همش بغل آقاجون حاجی بودی. وقتی رفتم زیارت ضریح و برگشتم، دیدم بله ، آقا سپهر داره با آش نذری پذیرایی میشه. وای جاتون خالی عجب هوایی بودساعت 9 صبح بود، ولی بس که ابر بود انگار شب ...
19 آذر 1391

همکاری سپهر توی خونه

سلام. قشنگم، شیرینم. چند وقته شیرین کاریهات و صدالبته شیطنت هات بیشتر شده. میتونم بگم کسی حریفت نیست همه چیز رو هم دقیقاً متوجه میشی، ولی هنوز روند حرف زدنت کنده. آبا : بابا یا آب آما: مامان صدای گاو: مممممممممممممممم اینا: از اینا، اینجا عمهَ : عمه و فقط یه بار به صابون گفتی آبون و بعدش هرچی التماست کردیم دیگه نگفتی مامانی به ترتیب عاشق کلید، گربه، توپ و ماشین هستی.   ولی هنوز پروژه گاز گرفتن و انگشت شصت خوردنت ادامه داره. به حدی انگشتت رو میزنی که انگشتت خیلی بدطور زخم شده. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. پستونک رو هم که جایگزین کرده بودم، رو هم نمیگیری. اکثر مواقع تا...
15 آذر 1391

عکسهای محرم 91

سلام به پسرم ، نازنینم. سلام به دوستای وبلاگی و غیر وبلاگی سپهر.ببخشید. بعد از کلی تأخیر و وقفه و شرمندگی اومدم تا خاطرات تشریحی و تصویری گل پسرم رو اینجا واسش به یادگار بزارم.از دوستای گلم، مهدیه جان و فریبا جان هم خیلی ممنون که به یادمون بودن. راستش بیماری خودم، بعدش سپهر و شلوغی و پر مشغلگی توی اداره بهم مجال نمیاد تا بیام وبلاگ پسر گلم رو آپ کنم.دقیقاً روز دوم محرم (شنبه) حال من بد شد و تب و لرز شدید داشتم که کارم به سوزن و بیمارستان و یک روز مرخصی استعلاجی کشید و درست روز بعد سپهر رو بردیم دکتر.که تا همین حالا هم سرفه داره. از بس که لج میکنه و دارو نمیخوره. حتی به زور هم متوسل شدم (برخلاف میلم) ولی باز فایده ای نداره.نمیخور...
7 آذر 1391

بابا حاجی و مامان حاجی اومدن ن ن ن ن ن ن

سلامممممممممممممم سلام به همهی حاجی های ایران. سلام مخصوص به همه ی نی نی وبلاگی هایی که امسال مثل ما حاجی داشتن. رسیدن حاجی هاتون بخیر. ما رو بابت این همه تأخیر ببخشید. البته هیچکی تو این مدت سراغمون رو نگرفت ها. ولی گفتیم شاید کسایی دلتنگمون شده باشن(روابط عمومی دلخوش کردن!) بالاخره بعد از یک ماه انتظار و دوری از مامان و بابای خودم، ظهر روز چهارشنبه 24/08/91 پروازشون به زمین نشست و  چهره نورانی و لباسهای معطر به عطر کعبه و قبرستان بقیع و مرقد حضرت محمد (ص) رو دیدیم و استشمام کردیم. چقدر دلتنگشون بودم. احساس میکردم هیچکس رو توی این دنیای بزرگ ندارم.احساس ناتوانی ، گاهی برای کنترل سپهر نازنین، اون مو...
27 آبان 1391

بعد از کلی تأخیر اومدیم

سلام. سلام به همه ی نی نی ها و مامانِ نی نی ها. من و سپهری اومدیم بعد از کلی غیبت. البته تقصیر سپهر نیست. همش تقصیر مامانیه سپهره که تنبله و بی حوصله و مریض. سه روزی هست که من (مادر خانمی) سرمای حسابی خوردم و الان هم عفونت سینوزیتم عود کرده. خلاصه بعد از 2 روز مرخصی استعلاجی حال زیاد خوبی ندارم. بگذریم. جون برای پسر گلم و دوستای نازنینش بگه که همچنان درگیر هستیم با حج رفتن مادر جونو آقاجون. به اونا که حسابی داره خوش میگذره. ما هم که اینجا .. . یه پام خونه خودم، یه پام خونه بابام اینا. صبحا هم که آقا سپهر تشریف میبره خونه مادر جونیش (مامان بابایی).   اندر احوالات این روزای سپهر مامانی ای...
16 آبان 1391